خوراک
ارسال ها
دیدگاه ها

نشسته‌ایم توی اتاق سرباز. سرم پایین است. دارم تفاله‌ی چای را توی لیوان ِ بزرگ ِ تقریبن خالی، غرق می‌کنم. کنارم نشسته؛ روی زمین. می‌گوید: «فردا می‌خوای روزه بگیری؟». همان‌جور که سرم پایین است، می‌گویم: «نه». می‌گوید: «اگه می‌خوای روزه بگیری، بگو پاشم برات سحری گرم کنم». همان‌جور که دارم به طوفان ِ ساختگی ِ توی لیوان نگاه می‌کنم، بی‌حوصله می‌گویم: «نه مامان جان. فردا روزه نمی‌گیرم» و – خداگونه – طوفان بعدی را به‌راه می‌اندازم. می‌گوید: «جون ِ مامان؟».

من بی‌حس می‌شوم. یک‌جوری که انگار تمام ِ انرژی‌ام را صرف ِ ساخت ِ طوفان‌ها کرده‌باشم. با ته‌مانده‌ی توان‌م، سرم را بلند می‌کنم. فکر می‌کند حرف‌اش را نفهمیده‌ام. می‌گوید: «بگو جون مامان». من یخ بسته‌ام. منجمد شده‌ام. چیزی، جایی، درون‌م از حرکت ایستاده. زمان متوقف شده انگار. سعی می‌کنم – همه‌ی سعی‌م را می‌کنم – که بگویم؛ بگویم «جون ِ مامان». نمی‌شود ولی. نمی‌توانم.

نه‌این‌که نشود، نه این‌که حرف‌م دروغ بوده مثلن، راست نبوده مثلن، نه! نه این‌که نتوانم جان ِ مامان را قسم بخورم؛ که تمام ِ آن‌ها که من را می‌شناسند می‌دانند که قسم ِ آخرم «جان ِ مامان» است. نه این‌که بقیه‌ی قسم‌هام دروغ باشد مثلن، که بزنم زیرشان مثلن، نه! ولی وقتی می‌گویم «جان ِ مامان»، یعنی حالا اگر سر ِ سوزن شک کنی به حرف‌م، می‌روم پشت ِ سرم را هم نگاه نمی‌کنم. یعنی حرف ِ آخر را زده‌ام. یعنی همین! این را همه می‌دانند.

نگاه‌اش می‌کنم. سعی می‌کنم لب‌خند بزنم. صورت‌م، عضلات‌م اما انگار منجمد شده‌اند. می‌گوید: «بگو دیگه. بگو جون ِ مامان». می‌گویم: «باور کن فردا نمی‌خوام روزه بگیرم». یک‌جور شک ِ مادرانه – از همان جنس که وقتی سر سفره با غذام بازی می‌کنم، می‌گوید: «بیرون چیزی خوردی؟» – توی چشم‌هاش لانه کرده. «چرا نمی‌گی؟» ادامه می‌دهد. من اما زبان‌م قفل شده به گفت ِ این. سردم. سرد هستم. سردم است. می‌گویم: «چی بگم؟». «بگو به جون ِ مامان». جان می‌کنم که بگویم «به جان ِ مامان». آرام می‌شود، دل ِ طوفانی‌اش.

من هی فکر می‌کنم. هی فکر می‌کنم به این زبان ِ قفل شده. به این سرما که هنوز چسبیده به جان‌م. به این زمان ِ یخ زده. من فکر می‌کنم به این‌که فرق می‌کند که تمام ِ عالم بدانند که قسم ِ آخرم «جان ِ مامان» است با این‌که تو بگویی: «بگو جون ِ مامان» … فرق می‌کند که تو بدانی، که تو باور کنی، که تو باورم کنی. که باور کنی قسم ِ آخرم «جان ِ مامان» است. فرق می‌کند.

همین!

 

پ.ن: تیتر از لابه‌لای اشعار حسین پناهی عزیز.

 

شناس‌نامه‌ی عکس:

خیلی گشتم دنبال ِ عکاس، منبع اصلی ِ عکس، شرکتی که این تگ‌ها را به لباس‌هاش می‌زند، یا طراح این تگ ِ خیلی خیلی واقعی … پیدا نکردم اما.

خوش‌حال می‌شوم اگر کسی، اطلاعاتی در این زمینه به من بدهد.

خواب و بیدار

Photograph By Jason deCaires Taylor

۷ ساله‌ام ؛ کوچک و نحیف با جای خالی ِ دو دندان ِ شیری که بابا گول‌م زد و گفت که فقط می‌خواهد ببیند که چه‌قدر لق شده‌اند و من هر دوبار گول خوردم و چند ثانیه بعد ، دندان‌ها توی دست ِ بابا بود .

توله‌اش را به دندان گرفت و آورد توی حیاط ِ خانه‌ی ما . روزها می‌رود دنبال ِ غذا و غروب به غروب ، برای بچه گربه‌ی غرغرو ، غذا می‌آورد .

۷ ساله‌ام ؛ کوچک و ساکت ، توی مدرسه‌ی بزرگ ِ قدیمی که پله‌های چوبی‌اش زیر ِ پای کلاس پنجمی‌ها صداهای ترس‌ناک می‌دهد و ما کلاس ِ اولی‌ها حق نداریم از آن‌ها بالا برویم و خودمان را به طبقه‌ی دوم برسانیم . طبقه‌ی دوم در تصرف کلاس چهارمی‌ها و پنجمی‌هاست .

امروز اما نیامده . نیامده که برای بچه‌اش غذا بیاورد . بچه گربه آمده زیر پنجره‌ی اتاق من و با صدای بلند با خودش صحبت می‌کند . حرف می‌زند با خودش . بچه گربه ، با صدای بلند حرف می‌زند .

۷ ساله‌ام ؛ کوچک و تنها توی مدرسه‌ای که خالی از دانش‌آموز است . وقت ِ امتحانات ِ ثلث ِ نمی‌دانم چندم است . سرویس‌ها وقت امتحانات ، کار نمی‌کنند . همه‌ی بچه‌ها رفته‌اند . من ، کوچک و تنها ، توی مدرسه‌ای که خالی از دانش‌آموز است ، کنار ِ در ِ حیاط ِ مدرسه ایستاده‌ام و گریه می‌کنم . پدر و مادرها آمده‌اند و فرشته‌های کوچک‌شان را برده‌اند. من اما، این‌جا ، کنار  ِ در  ِ حیاط  ِ مدرسه – کوچک و تنها – مانده‌ام و گریه می‌کنم و هر چند وقت یک‌بار ، دماغ‌م را که تا روی لب ِ بالایی ، پایین می‌آید ، با مقنعه‌ام پاک می‌کنم .

پنجره را باز می‌کنم . سرش را رو به من می‌گیرد و به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد . برایش توضیح می‌دهم که اولن این‌که اصلن از حرف‌هایش سر در نمی‌آورم و دومن این‌که خبر ندارم مادرش کجا رفته و چرا دیر کرده است .

۷ ساله‌ام ؛ کوچک و غم‌گین و خیال می‌کنم که من را فراموش کرده‌اند ، که من را یادشان رفته ، که نکند من بچه‌ی بدی بوده‌ام ، که نکند کار ِ بدی کرده‌ام ، که نکند نیایند دنبال ِ من ،   که نکند دیگر من را نخواهند ،  که نکند من را گذاشته‌اند سر ِ راه!

حالا صحبت‌هایش به ناله‌ای غم‌گین تبدیل شده است. به وضوح بهانه‌ی مادرش را می‌گیرد . مطمئن‌م که خیال می‌کند مادرش فراموش‌اش کرده است . ترسیده . ناله می‌کند . شاید گرسنه باشد . برایش غذا می‌برم و با فاصله‌ای مطمئن – که از من نترسد – غذا را روی زمین می‌گذارم .

۷ ساله‌ام ؛ کوچک و خسته . روی پله‌های دم ِ در ِ ورودی ِ حیاط ِ مدرسه نشسته‌ام و به نقطه‌ای در انتهای حیاط ، خیره شده‌ام . جلوی مقنعه‌ و سرآستین‌هایم  پر از لکه‌های سفید ِ خشک شده است. گرسنه‌ام . چشم‌هام می‌سوزد . خواب‌م می‌آید . لب‌هام خشک شده است . دیگر گریه نمی‌کنم .

 همان‌جا روی زمین ِ سرد ِ حیاط می‌نشینم و از خاطرات ِ کودکی‌ام تعریف می‌کنم . از وقت‌هایی که والدین‌م دیر می‌کردند اما این انتظار بالاخره تمام می‌شد و می‌امدند دنبال‌م . سرش را بین دست‌هاش مخفی کرده و گوش‌هاش تکان می‌خورد . دیگر حرف نمی‌زند .

۷ ساله‌ام ؛ کوچک و آرام . دست‌م توی دست ِ بابا است . در جواب ِ سوال‌اش که پرسیده : ” گریه کردی؟ ” ، محکم پاسخ داده‌ام : “نه” و از آن وقت تا حالا که نزدیک ِ خانه رسیده‌ایم ، هیچ حرفی نزده‌ام .

نیمه شب است . از جایی همین نزدیکی‌ها ، صدای ناله‌ای ضعیف می‌آید . خواب ، خودش را به چشم‌هام می‌قبولاند . صدای ناله خاموش می‌شود .

هزارساله‌ام ؛ کوچک و خاموش . گوشه‌ی حیاط ِ خانه‌ای ویلایی ، برای همیشه خواب‌م برده است . کپه‌ای از غذای بیات ِ شب‌مانده ، دست نخورده در نزدیکی ِ من است . یادشان رفته که بیایند دنبال‌م. فراموش‌م کرده‌اند . من را فراموش کرده‌اند .

همین!

پ.ن ۱ : توصیه می‌کنم به سایت عکاس مراجعه کنید و سایر عکس‌های مجموعه‌ی مجسمه‌های زیر ِ دریاش را هم ببینید . ( روی نام عکاس کلیک کنید )

پ.ن ۲ : با کلیک روی نام عکس یا منبع ، می‌توانید اطلاعاتی راجع به این مجسمه‌ها و مراحل ساخت‌شان را به دست آورید .

شناس‌نامه‌ی عکس :

نام عکس :  Bodies

نام عکاس : Jason deCaires Taylor

منبع : http://news.nationalgeographic.com

شروع شد!

گفتند : « نون » دوات است و « نون » جویی است در بهشت و در خبر است که : اول چیزی که خدای تعالی آفرید قلم بود ، به نظر ِ عظمت ، به قلم نگرید ، بشکافت .

آنگه گفت : « برو » .

گفت : « به چه بروم؟ »

گفت : « به هر چه خواهد بودن تا روز قیامت . »

تفسیر روض‌الجنان / ابوالفتوح رازی