به بهشت نمیروم، اگر مادرم آنجا نباشد
۲۶ بهمن ۱۳۹۰ توسط ساحل
نشستهایم توی اتاق سرباز. سرم پایین است. دارم تفالهی چای را توی لیوان ِ بزرگ ِ تقریبن خالی، غرق میکنم. کنارم نشسته؛ روی زمین. میگوید: «فردا میخوای روزه بگیری؟». همانجور که سرم پایین است، میگویم: «نه». میگوید: «اگه میخوای روزه بگیری، بگو پاشم برات سحری گرم کنم». همانجور که دارم به طوفان ِ ساختگی ِ توی لیوان نگاه میکنم، بیحوصله میگویم: «نه مامان جان. فردا روزه نمیگیرم» و – خداگونه – طوفان بعدی را بهراه میاندازم. میگوید: «جون ِ مامان؟».
من بیحس میشوم. یکجوری که انگار تمام ِ انرژیام را صرف ِ ساخت ِ طوفانها کردهباشم. با تهماندهی توانم، سرم را بلند میکنم. فکر میکند حرفاش را نفهمیدهام. میگوید: «بگو جون مامان». من یخ بستهام. منجمد شدهام. چیزی، جایی، درونم از حرکت ایستاده. زمان متوقف شده انگار. سعی میکنم – همهی سعیم را میکنم – که بگویم؛ بگویم «جون ِ مامان». نمیشود ولی. نمیتوانم.
نهاینکه نشود، نه اینکه حرفم دروغ بوده مثلن، راست نبوده مثلن، نه! نه اینکه نتوانم جان ِ مامان را قسم بخورم؛ که تمام ِ آنها که من را میشناسند میدانند که قسم ِ آخرم «جان ِ مامان» است. نه اینکه بقیهی قسمهام دروغ باشد مثلن، که بزنم زیرشان مثلن، نه! ولی وقتی میگویم «جان ِ مامان»، یعنی حالا اگر سر ِ سوزن شک کنی به حرفم، میروم پشت ِ سرم را هم نگاه نمیکنم. یعنی حرف ِ آخر را زدهام. یعنی همین! این را همه میدانند.
نگاهاش میکنم. سعی میکنم لبخند بزنم. صورتم، عضلاتم اما انگار منجمد شدهاند. میگوید: «بگو دیگه. بگو جون ِ مامان». میگویم: «باور کن فردا نمیخوام روزه بگیرم». یکجور شک ِ مادرانه – از همان جنس که وقتی سر سفره با غذام بازی میکنم، میگوید: «بیرون چیزی خوردی؟» – توی چشمهاش لانه کرده. «چرا نمیگی؟» ادامه میدهد. من اما زبانم قفل شده به گفت ِ این. سردم. سرد هستم. سردم است. میگویم: «چی بگم؟». «بگو به جون ِ مامان». جان میکنم که بگویم «به جان ِ مامان». آرام میشود، دل ِ طوفانیاش.
من هی فکر میکنم. هی فکر میکنم به این زبان ِ قفل شده. به این سرما که هنوز چسبیده به جانم. به این زمان ِ یخ زده. من فکر میکنم به اینکه فرق میکند که تمام ِ عالم بدانند که قسم ِ آخرم «جان ِ مامان» است با اینکه تو بگویی: «بگو جون ِ مامان» … فرق میکند که تو بدانی، که تو باور کنی، که تو باورم کنی. که باور کنی قسم ِ آخرم «جان ِ مامان» است. فرق میکند.
همین!
پ.ن: تیتر از لابهلای اشعار حسین پناهی عزیز.
شناسنامهی عکس:
خیلی گشتم دنبال ِ عکاس، منبع اصلی ِ عکس، شرکتی که این تگها را به لباسهاش میزند، یا طراح این تگ ِ خیلی خیلی واقعی … پیدا نکردم اما.
خوشحال میشوم اگر کسی، اطلاعاتی در این زمینه به من بدهد.

